ناپلئون و اقای پیل کینگتن همزمان با هم آس رو کردند همه شان از عصبانیت داد میزدند و همه هم مثل هم.
دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود.دیگر این که چه چیز در قیافه ی خوکها تغییر کرده بود مطرح نبود.حیوانات خارج از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به ادم نگاه میکردند اما دیگر ممکن نبود که بگوئی کدام٫کدامست.
قلعه ی حیوانات.جورج اورول
...روباه اه کشان گفت:همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت:زندگی یکسانی دارم من مرغ را شکار میکنم ادمها مرا.این وضع یک زره خلقم را تنگ میکند.اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.ان وقت صدای پایت را میشناسم و با هر صدای دیگری تفاوت دارد.برای من که نان نمی خورم نان چیز بیهوده ایست.پس گندمزار هم مرا به یاد رنگ مویت میاندازدزیرا موی تو طلاییست.و صدای باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!
شهریار کوچولو گفت:خیلی دوست دارم اما وقتش را ندارم.
روباه گفت:آدمها دیگر برای سر دراوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را حاظر آماده از دکان می خرند اما جون دکانی نیست که دوست معامله کند ادمها مانده اند بی دوست...
شهریار کوچولو گفت:راهش چیست؟
روباه گفت:باید خیلی خیلی صبور باشی اول از من فاصله میگیری و میان علفها میشینی.من زیر چشمی نگاهت میکنم ولی تو هیچ چیز نمیگوئی چون همه چیز زیر سر این زبان است.و بعد هر روز یک خورده نزدیکتر میشوی.
شازده کوچولو.آنتوان دوسن تکزوپری
مست و هشیار
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت:میباید ترا تا خانه ی قاضی برم
گفت:رو صبحآی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت:دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت:کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت:اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت:در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت:باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت:هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
پروین اعتصامی
پرواز
در پیله تا به کی در خویشتن تنی
پرسید کرم را مرغ از فروتنی
تا چند منزوی در کنج خلوتی
در بسته تا به کی در محبس تنی
در فکر رستنم پاسخ بداد کرم
خلوت نشسته ام زین روی منحنی
همسالهای من پروانگان شدند
جستند از این قفس گشتند دیدنی
در حبس و خلوتم تا وارهم ز مرگ
یا پر براورم بهر پریدنی
اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی
کوشش نمیکنی پری نمیزنی!
نیما یوشیج
