تبليغاتX
سروستان - پیش از اخرین اذان...
اگر نیک بنگری آرش صدا میزند.وای اگر همنوایی نباشد...

دلش مسجدی میخواست.با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید.

دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست.و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبسح و جا نماز است.

دلش هوای محله ی قدیمی را کرده بود.با پیرزنهای ساده . مهربان که منتظر غروبند و بی تاب حی الصلاه.

اما محله شان مسجد نداشت...

فرشته ها که خیال نازک و آرزوهایش را می دیدند‌‌.به او گفتند:حالا که مسجدی نیست.خودت مسجدی بساز.

او خندید و گفت:چه محال زیبایی.اما من که چیزی ندارم.نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم.

فرشته ها گفتند:این مسجد از جنسی دیگر است.مصالحش را تو فراهم کن.ما مسجدت را میسازیم.اما او تنها آهی کشید.

و نمیدانست هر بار که آهی میکشد.هر بار که دعایی میکند.هر بار که خدا را زمزمه میکند.هر بار که قطره اشکی از گوشه ی چشمش  میچکد.آجری بر آجری گذاشته میشود.آجر همان مسجدی که آرزویش را داشت.

و چنین شد که آرام آرام با کلمه.با عشق و با دعا.با راز و نیاز.با تکه های دل و پاره های روح.مسجدی بنا شد.از نور و از شعور.مسجدی که مناره اش دعایی بود . هر کاشی آبی اش.قطره اشکی.او مسجدی ساخت سیال و با شکوه و نا پیدا.چونان عشق.و هر جا که میرفت.مسجدش با او بود.پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.

آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خویش.نقشه ی این بنا را خدا کشیده است.

مسجدت را بنا کن.پیش از آنکه اخرین اذان را بگویند...

************

اما از من داشته باش مسجدت که پیش از آخرین اذان بنا شد.اگر تکه های دل و پاره های روحت باقی مانده بود مسجدی برای رفیقت بنا کن.بگذار پیرمردی که الله اکبر اذانت را میگوید رفیقت باشد.بگذار نهنگی که در حوض حیاط مسجدت میزید به اقیانوس مسجد رفیقت راه پیدا کند...

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 12:14 | سرو نشان |