تبليغاتX
سروستان
اگر نیک بنگری آرش صدا میزند.وای اگر همنوایی نباشد...

برای تو می نویسم.ای که خواهان ایرانی.ای که نگهبان ایران زمینی.برای تو که نمی شنوی صدای حرفهایم را.برای تو که سالها در لباس نگهبان تیشه به ریشه ام میزنی.برای تو که سالها به این لباس مبدل چسبیده ای.برای تو که آرزوهایت با کشتن آرزوهای کودکیم شکل می گیرند.

مگر نمی شنوی صدای التماس کودکان فال فروش را؟!

مگر نمی شنوی صدای معده ی گرسنگان را؟!

مگر نمی شنوی صدای تیر باران حق ها را؟!

مگر نمی بینی دختران فراری خیابان ها را؟!

مگر نمی بینی بائوباب هایی که جایگذین سروهای استوار آرزوهایم شدند؟!

عینکت را بزن تا ببینی.سمعکت را بزن تا بشنوی.

بزن تا بشنوی صدای فریادم را

بزن تا ببینی گریه هایم را

باغ نا امیدان منتظر امید توست.

باغ بی برگی محتاج باغبانی توست.

سروستان گریست...

                                 .باغ من.

اسمانش را گرفته تنگ در آغوش 

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست.

با سکوت سرد غمناکش

ساز او باران.سرودش باد

جامه اش شولای عریانیست

ور جز اینش جامه ای یابد.

بافته بس شعله ی زر تارو پودش باد

گر بروید یا نروید.هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نو امیدان.

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتوی گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابئت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها پاییز...

                                               .اخوان ثالث.      

                           

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 11:46 | سرو نشان |