تبليغاتX
سروستان
اگر نیک بنگری آرش صدا میزند.وای اگر همنوایی نباشد...

برای تو می نویسم.ای که خواهان ایرانی.ای که نگهبان ایران زمینی.برای تو که نمی شنوی صدای حرفهایم را.برای تو که سالها در لباس نگهبان تیشه به ریشه ام میزنی.برای تو که سالها به این لباس مبدل چسبیده ای.برای تو که آرزوهایت با کشتن آرزوهای کودکیم شکل می گیرند.

مگر نمی شنوی صدای التماس کودکان فال فروش را؟!

مگر نمی شنوی صدای معده ی گرسنگان را؟!

مگر نمی شنوی صدای تیر باران حق ها را؟!

مگر نمی بینی دختران فراری خیابان ها را؟!

مگر نمی بینی بائوباب هایی که جایگذین سروهای استوار آرزوهایم شدند؟!

عینکت را بزن تا ببینی.سمعکت را بزن تا بشنوی.

بزن تا بشنوی صدای فریادم را

بزن تا ببینی گریه هایم را

باغ نا امیدان منتظر امید توست.

باغ بی برگی محتاج باغبانی توست.

سروستان گریست...

                                 .باغ من.

اسمانش را گرفته تنگ در آغوش 

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست.

با سکوت سرد غمناکش

ساز او باران.سرودش باد

جامه اش شولای عریانیست

ور جز اینش جامه ای یابد.

بافته بس شعله ی زر تارو پودش باد

گر بروید یا نروید.هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نو امیدان.

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتوی گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابئت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها پاییز...

                                               .اخوان ثالث.      

                           

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 11:46 | سرو نشان | 

دلش مسجدی میخواست.با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید.

دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست.و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبسح و جا نماز است.

دلش هوای محله ی قدیمی را کرده بود.با پیرزنهای ساده . مهربان که منتظر غروبند و بی تاب حی الصلاه.

اما محله شان مسجد نداشت...

فرشته ها که خیال نازک و آرزوهایش را می دیدند‌‌.به او گفتند:حالا که مسجدی نیست.خودت مسجدی بساز.

او خندید و گفت:چه محال زیبایی.اما من که چیزی ندارم.نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم.

فرشته ها گفتند:این مسجد از جنسی دیگر است.مصالحش را تو فراهم کن.ما مسجدت را میسازیم.اما او تنها آهی کشید.

و نمیدانست هر بار که آهی میکشد.هر بار که دعایی میکند.هر بار که خدا را زمزمه میکند.هر بار که قطره اشکی از گوشه ی چشمش  میچکد.آجری بر آجری گذاشته میشود.آجر همان مسجدی که آرزویش را داشت.

و چنین شد که آرام آرام با کلمه.با عشق و با دعا.با راز و نیاز.با تکه های دل و پاره های روح.مسجدی بنا شد.از نور و از شعور.مسجدی که مناره اش دعایی بود . هر کاشی آبی اش.قطره اشکی.او مسجدی ساخت سیال و با شکوه و نا پیدا.چونان عشق.و هر جا که میرفت.مسجدش با او بود.پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.

آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خویش.نقشه ی این بنا را خدا کشیده است.

مسجدت را بنا کن.پیش از آنکه اخرین اذان را بگویند...

************

اما از من داشته باش مسجدت که پیش از آخرین اذان بنا شد.اگر تکه های دل و پاره های روحت باقی مانده بود مسجدی برای رفیقت بنا کن.بگذار پیرمردی که الله اکبر اذانت را میگوید رفیقت باشد.بگذار نهنگی که در حوض حیاط مسجدت میزید به اقیانوس مسجد رفیقت راه پیدا کند...

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 12:14 | سرو نشان | 

از صدای وحشت خمپاره ها

لرزه میگیرد تن گهواره ها

مردها وقتی که پر پر میشدند

نخلها در خون شناور میشدند

خون.آتش.تانک.خماره.تفنگ

سالهای قرمز دوران جنگ

مردها درخاک و خون یدا شدند

بچه ها آنوقت بی بابا شدند

آی مردم آه دل مشگل گشاست

پاره های پیکر بابا کجاست؟

من نمی خواهم اسیر مین شود

کوچه با نامش فقط آزین شود

آری بابا فصل باران خالی است

کوچه از نام شهیدان خالی است

تو بگیرم در پر و بال خودت

آه این سهمیه ها مال خودت

زندگی سخت است مادر خسته است

عکس تو در قاب رنگش رفته است

آی مرد آسمانی کیستی؟

هی صدایت میکنم.تو نیستی

این پلاک و استخوان های تواند

هی به من گفتند بابای تواند

وای بابا پشتمان خالی شده

عشق یک احساس پوچالی شده

وصله ی تکرار آونگم چرا؟

هیچ میرسی که دلتنگم چرا؟

زندگی سخت است وقت خاب نیست

جای تو تنها حصار قاب نیست

سالها رفتست کودک نیستم

قد کشیدم من عروسک نیستم

۲۶ سالست با سالی که رفت

کفش تو هی واکس خورد و پا نرفت

چون حبابی گیج امواجم پدر

من به آغوش تو محتاجم پدر

گیسوان مادرم یخ بسته است

چشمانش بی نهایت خسته است

حوض چشمش را لبالب کرده است

گمادرم این روزها تب کرده است

حوض چشمم ره لبالب میکنم

پا به پای مادرم تب میکنم

سایه کمرنگ است وقتی برگ نیست

وقت بازی با غرور مرگ نیست

سالها رفته است خنجر خالی است

چاه از اندوه  حیدر خالی است

آتش از یاد سیاوش رفته است

مادرم بیهوده عمرش رفته است

مردم اینجا فکر حاجت نیستند

تشنه ی شهد شهادت نیستند

خسته ام از دست این همه نا مرد.....مرد

تو فقط سهم منی بر گرد مرد

شوم بر من خسته ام دیگر پدر

یا بیا یا مرا با خود ببر...

**********

برای او که گفت:پاینده ایران...

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 16:8 | سرو نشان | 

این که مدام به سینه ات میکوبد.قلب نیست.ماهی کوچکیست که دارد نهنگ میشود.ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش میدهد و بوی دریا هواییش کرده است.قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد؟!

آدمها.ماهیها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سینه.اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهیست.و قلب وقتی در خدا غوطه خورد.قلب است.

هیچ کس نمیتوتند نهنگی را در تنگی نگه دارد.تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟و چه درد ناک است وقتی نهنگی مچاله میشود و وقتی دریا مختصر میشود و وقتی قلب خلاصه میشود و آدم قانع.

این ماهی کوچک.اما بزرگ خواهد شد و این تنگ.تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا مینوشیدی و کاش نقبی میزدی از تنگ سینه به اقیانوس.کاش راه آبی به نا منتها میکشیدی و کاش این قطره را به بینهایت گره میزدی.

کاش...

بگذریم...

دریا و اقیانوس به کنار.نا منتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض میکردی.

این آب مانده است و بو گرفته است.و تو میدانی آب هم که میگندد.آب هم که بماند لجن میبندد.و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

زمانی این واژه ها.طنین باریدن باران بودند بر حوض کوچک من.

کاش اما روزی بیاید که دفترم را به دریا بشویم.زیرا خاموشی.زبان ماهیان است.

برای او که گفت:من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست.

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 18:55 | سرو نشان | 

سلام

خیلی دوست داشتم وقتی بعد از نود بوقی که میام مطلب بنویسم بعدش بیام تو وب همتون بگم که منتظر حظور گرمتون هستم.مطلبم در مورد شادی و خوشبختی سفره ی هفتسین.قرق شدن توی تنگ بلوره ماهی سرخه سفره ی هفتسین.قاشق زنیو توهم چهار شنبه سوری باشه اما نذاشتن!

تا اومدم دلم بوم!!!از درد ترکید.صداشم فقط خودم شنیدم!اصلا همینه اگه کسی از غصه بترکه فقط خودش باید صداشو بشنوه.مطلبم آوردم.مطلبم هم تازه خیلی قشنگ بود!اما حرف دل قشنگتر بود!

چی بگم حالا که باید بگم زبونم قفل شده!

اومدم با کلی شادی با کلی خنده ی دل اما تو وب تمام دوستام که رفتم همشون فیلتر بودن!چرا؟؟؟؟!

مگه اوناهم مثل من حرف دلشونو ننوشته بودن؟!مگه اونا به غیر از فریاد ایران چیزه دیگه ای گفتن؟

من نمیفهمم پس چرا نذاشتن فریاد بزنن که چه قدر عاشق ایرانن؟!مگه نه اینکه هر کی تو ایرانه عاشق؟!عاشق ایران؟!من عاشق اینجور حرفام!!!اما یه چیزو نمی فهمم!چه اشکالی داره گاهی از روی علاقه به ایران یه کمم قاطی این عشق خالصمون انتقاد کنیم!مگه پیشنهاد و انتقاد سازنده نیست؟خوب ما هم مثل آقای احمدی نژاد و سایر آقایون عاشق ایرانیم!خوبشو میخوایم!ولی خوب قبول دارم که گاهی یکم زبونمون تنده!اما همش از عشق به ایرانه!اونم بذاریم به حسابه جوونی!

راستی یه چیزی!مگه حرف زدن ایرادی داره!داد زدن چه طور؟!میدونید واسه چی میگم؟!آخه از صبح که میزنم بیرون یه عالمه آدم لا ابالی البته بلا نسبت شما دارن عربده میزنن؟!!!چرا اونا فیلتر نمیشن؟چرا خفه نمیشن؟!!!هان؟چرا؟؟؟؟!!!شما اگه میدونید به منم بگید شاید توجیح شدم!!!

خوب هر کی نظری داره!شاید به قبای یکی بر خورده من نفهمیدم!!!اآقای وبلاگ فیلتر کن که یه کم حتما از دستمون شاکی هستید میخواستم بگم که به بزرگی خودتون ببخشید!جوونی کردیم!قول میدیم!!!

(راستی پدر ایران زمین!آقای احمدی نژاد اگه میشه یه چیز بگم؟یکم تو انتخاب آقاها و خانومای وبلاگ فیلتر کن تجدید نظر کنید!شرمندما!!!آخه یکم بد اخلاق و بد سلیقه هستن!!!)

ای وای چرا شما یادم ننداختید دارم حرف دل میزنم؟!

آقا و خانوم وبلاگ فیلتر کن شرمندم یادم نبود به اسم ایران آلرژی دارید!الان حتما کهیر میزنید!میخواستم بگم به بزرگی خودتون ببخشید!بازم جوونی کردم!

(یواشکی گوشتونو بیارید:پاینده ایران!!!)

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 11:41 | سرو نشان | 

برای روشن کردن اصول آدمیت اخلاقی که در این روزگار باید راهنمای کوشش تربیتی ما باشد، لزومی ندارد به کمک خارجیان متوسل شویم. اگر ایرانی خدمتی به جهان کرده باشد، بیش از همه چیز در روشن کردن اصول آدمیت اخلاق است. درباره رابطه انسان با خدا و انسان با انسان،  در تعلیمات دینی و اخلاقی بزرگان ما لطیفه ای نیست که فروگذار شده باشد. مثنوی مولوی در عمق و در لطافت فکر دینی نه تنها از کتب مقدس فرنگیان کمتر نیست، بلکه از همه آنها با ذهن انسان قرن بیستم سازگارتر است. تعلیمات اخلاقی و انسانی پیشوایان فرهنگی ما از قبیل فردوسی و غزالی و خواجه عبدالله انصاری و ناصرخسرو و سنایی و عطار و مولوی و سعدی و حافظ می تواند برای روشن کردن هدف های تربیتی ما بزرگترین منبع الهام باشد. در کمتر ادبیاتی محبت و خدمت به همنوع و از خود گذشتگی تا این حد ستوده شده است که در ادبیات ما.

حس شرافتمندی، مناعت، اعتماد به نفس، اطاعت نکردن از زور و طغیان در برابر ستمگری، ترجیح دادن مرگ بر ننگ و اهمیت دلیری و رادمردی و آزادگی در سراسر شاهنامه فردوسی به بهترین وجه دیده می شود.

تنها داستان رستم و اسفندیار را در نظر بگیرید: موضوع اساسی این داستان طغیان رستم در برابر زورگویی پدر اسفندیار است. رستم با آنکه از سیمرغ خبر یافته است که اگر اسفندیار را نابود کند خاندان او تباه خواهد شد، تباهی خود و خاندان خود را بر پذیرفتن ننگ و رسوایی رجحان می دهد. وقتی اسفندیار به او می گوید که چون شاه چنین امر کرده است، رستم باید بند بر گردن با او به دربار شاه رود، رستم به او می گوید:

به دیدارت آرایش جان کنم                 ز من هر چه خواهی تو فرمان کنم

مگر بند، کز بند عاری بود                  شکستی بود زشت کاری بود

نبیند مرا زنده با بند کس                   که روشن روانم بر این است و بس

و عاقبت با تیر گز او را نابود می کند و خود سر به سرنوشت می سپارد.

با آنکه بیش از هفتصد سال از حمله مغول می گذرد، چنین می نماید که هنوز صفات اخلاقی قومی که مغول بر آنها حکومت می کرد، در آداب و اخلاق برخی از افراد دیده می شود. ستم کشیدن و تحمل کردن، چاپلوسی و تملق گفتن، خدعه و دروغ و تزویر و ریا، وحشت از این که راست راه بروند و آنچه در دل دارند، با صراحت بر زبان آورند. همه صفات مذموم اخلاقی هستند که اگر بخواهیم جامعه بهتری بسازیم باید مثل آبله و مالاریا با آنها مبارزه کنیم. در این مبارزه می توانیم از افکار و اعمال گذشتگان خود الهام گیریم. روزگاری ایرانیان یا لااقل عده ای در این سرزمین معتقد بودند که:

دانش و آزادگی و دین و مروت              این همه را بنده درم نتوان کرد

از هدف های اساسی تربیت باید آن باشد که در افراد حس اعتماد به حقوق خود و دیگران، احترام به آزادگی خود ودیگران، عدالت خواهی و تنفر از زور، مسئولیت اجتماعی و وظیفه شناسی، همکاری و زیستن با دیگران در صلح و صفا تقویت شود. در آموختن تاریخ ساسانیان به کودکان خود، باید تاکید کنیم آنچه موجب سقوط امپراتوری ایران شد، انحطاط اجتماعی و دینی و اخلاقی دستگاه حکومت ایران آن زمان بود و از عوامل مهم آن می توان به اختلاف عظیم طبقات جامعه، رواج تجمل پرستی و فساد و نبودن عدالت اجتماعی اشاره کرد.

کهتری را که مهتری یابد                  هم بدان چشم کهتری منگر

خرد شاخی که شد درخت بزرگ      در بزرگی اش سرسری منگر

                                                    . برگرفته از کتاب "آزادی و تربیت" اثر  "محمود صناعی" .

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 17:29 | سرو نشان | 

و خدایی که در این نزدیکیست.

آغاز كرديم فردا را با نام عشق. با نام زندگي و با نام نگهبان پاينده ي ايران.

فردايي به رنگ ديروز. براي امروز. به اميد فردا.

در اين زمانه. هجوم فرهنگ هاي بيگانه. ما كه معناي روشن فرداي ايرانيم.

و فرياد مي زنيم خاموشي نسل هاي از دست رفته مان ر ا.

ما هويت فرداي اير انيم.

ايران براي ما يعني. ديروز. امروز. و فردا...

اين فرداي ايران ماست.

.عشقت نه سرسريست كه از سر بدر شود

.مهرت نه عارضيست كه جاي دگر كند

.عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم

.با شير اندرون شد و با جان بدر كنم

و اين آغاز ايران بود: "منم كوروش. پادشاه ايران. پادشاه جهان. شاه شاهان. پادشاه مقتدر بابل. پادشاه سرزمين هاي سومر و اكد. پادشاه چهار اقليم جهان. پسر كمبوجيه شاه بزرگ انشان. از سلسله چش پش هخامنشي شاه بزرگ انشان. وقتي من به آرامي وارد بابل شدم. در ميان هلهله و شادي مردم بر تخت سلطنت نشستم. سپاه بيشمار من در كمال آرامش و نظم به سوي قلب بابل حركت كرد. من نگذاشتم هيچ كس در اين سرزمين دست به ارعاب و تجاوز بزند. من در بابل و ديگر شهرها نظم و امنيت برقرار كردم. من برده داري را برانداختم. من تمام خانه ها ر ا از نو ساختم. و به بدبختي ها پايان دادم. و از آن پس مردم به آزادي رسيدند..."

 

                                           گرگ و سگ

پيام داد سگ گله را شبي گرگي ***  كه صبحدم بره بفرست ميهمان دارم

مرا به خشم مياوركه گرگ بدخشم است ***درون تيره و دند ان خون فشان دارم

جواب داد مرا با تو آشنايي نيست*** كه رهزني تو و من نام پاسبان دارم

من ازبراي خور و خواب تن نپروردم***هميشه جان به كف و سربه آستان دارم

مرا گران بخريدند تا به كار آيم***نه آنكه كار چو سخت شد سرگران دارم

مرا قلاده بر گردن و پلاس به پشت***چه انتظار از اين بيش به آسمان دارم 

عنان نفس ندادم چو غافلان از ترس***كنون بر دست توانا دوصد عنان دارم

گرفتم آنكه فرستادم آنچه مي خواهي***زخود چگونه چنين ننگ را نهان دارم

هراس نيست مرا هيچگونه ز حمله گرگ***هراس كم دلي بره جبان دارم

هزار بار گريزاندمت به دره و كوه  ***  هزارها سخن از عهد باستان دارم

شبان به جرئت و تدبيرم آفرين ها خواند***من اين قلاده سيمين از آن زمان دارم

رفيق دزد نگردم به حيله و تلبيس*** كه عمرهاست به كوي وفا مكان دارم

دستكارم و هرگز نمانده ام بيكار ***  شبان گرم نبرد پاس كاروان دارم 

مرا نكشته به آغل درون نخواهي شد***دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم

جفاي گرگ مرا تازگي نداشت هنوز***سه زخم كهنه به پهلو وپشت وران دارم

دو سال پيش به دندان دم تو بركندم***كنون زگوش گذشتي چنين گمان دارم

دكان كيد برو جاي ديگر بگشاي  *** فروش نيست در آنجا كه من دكان دارم

                                                          . پروين اعتصامي .

 

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 18:57 | سرو نشان | 

در امواج سند

به مغرب سینه مالان قرص خورشید*نهان میگشت پشت کوهساران  

فرو می ریخت گردی زعفران رنگ * به روی نیزه ها و نیزه داران

ز سم اسب میچرخید بر خاک*به سان گوی خون آلود سرها

ز برق تیغ می افتاد در دشت*پیاپی دست ها دور از سپرها

نهان میگشت روی روشن روز*به زیر دامن شب در سیاهی

در آن تاریک شب می گشت پنهان*فروغ خرگه خوارزمشاهی

اگر یک لحظه امشب دیر جنبد*سپیده دم جهان در خون نشیند

به آتش های ترک و خون تازیک*ز رود سند تا جیهون نشیند

به خوناب شفق در دامن شام*به خون آلوده ایران کهن دید

در آن دریای خون در قرص خورشید*غروب آفتاب خویش تن دید

چه اندیشید آن دم٫کس ندانست*که مژگانش به خون دیده تر شد

چو آتش در سپاه دشمن افتاد*ز آتش هم کمی سوزنده تر شد

در آن باران تیر و برق پولاد*میان شام رستاخیز میگشت

در آن دریای خون در دشت تاریک*به دنبال سر چنگیز می گشت

بدان شمشیر تیز عافیت سوز*در آن انبوه٫کار مرگ می کرد       

ولی چندان که برگ ازشاخه میریخت*دوچندان میشکفت و برگ میکرد

میان موج می رقصید در آب*به رقص مرگ٬اختر های انبوه

به رود سند میغلتید بر هم*ز امواج گران کوه از پی کوه

خوروشان٬ژرف٬بی پهنا٬ کف آلود*دل شب می درید و پیش میرفت

از این سد روان٬در دیده ی شاه*ز هر موجی هزاران نیش میرفت

ز رخسارش فرو میریخت اشکی*بنای زندگی بر آب میدید

در آن سیماب گون امواج لرزان*خیال تازه ای در خواب میدید:

اگر امشب زنان و کودکان را*ز بیم نام بد در آب ریزم

چو فردا جنگ بر کامم نگردید*توانم کز ره دریا گریزم

به یاری خواهم از آن سوی دریا*سوارانی زره پوش و کمان گیر

دمار از جان این غولان کشم سخت*بسوزم خانمانهاشان به شمشیر

شبی آمد که میباید فدا کرد*به راه مملکت فرزند و زن را

به پیش دشمنان استاد و جنگید*رهاند از بیم اهریمن٬وطن را

پس آنگه کودکان را یک به یک خواست*نگاهی خشم آگین درهوا کرد

به آب دیده اول دادشان غسل*سپس در دامن دریا رها کرد

بگیر ای موج سنگین کف آلود*ز هم واکن دهان خشم٬واکن!

بخور ای اژدهای زندگی خوار*دوا کن درد بی درمان دوا کن!

زنان چون کودکان در آب دیدند*چو موی خویشتن در تاب رفتند

وزان درد گران٬بی گفته ی شاه*چو ماهی در دهان آب رفتند

شبی را تا شبی با لشکری خرد*ز تن ها سر٬ز سر ها خود افکند

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند*چو کشتی با دپا در رود افکند!

چو بگذشت٬از پس آن جنگ دشوار*از آن دریای بی پایاب٬آسان 

به فرزندان و یاران گفت چنگیز*که گرفرزند باید٬باید این سان!

بلی٬آنان که از این پیش بودند*چنین بستند راه ترک و تازی

از آن٬این داستان گفتم که امروز*بدانی قدر و بر٬هیچش نبازی

به پاس هر وجب خاکی از این ملک*چه بسیاراست٬آن سرهاکه رفته!

ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک*خدا داند که چه افسرها که رفته!

                                                                             دکتر مهدی حمیدی

                                                  *****************

توضیحات:در حمله ی چنگیز به ایران٬محمد خوارزمشاه که تاب مقاومت ندارد٬به جزیره ی آسکون(واقع دردریای خزر)میگریزد و همان جا میمیرد.پسر شجاع او٬جلال الدین٬در برابر هجوم مغولان ایستادگی میکند.

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 15:28 | سرو نشان | 

از هر دری سخنی...

ناپلئون و اقای پیل کینگتن همزمان با هم آس رو کردند همه شان از عصبانیت داد میزدند و همه هم مثل هم.

دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود.دیگر این که چه چیز در قیافه ی خوکها تغییر کرده بود مطرح نبود.حیوانات خارج از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به ادم نگاه میکردند اما دیگر ممکن نبود که بگوئی کدام٫کدامست.

                                                                     قلعه ی حیوانات.جورج اورول

...روباه اه کشان گفت:همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت:زندگی یکسانی دارم من مرغ را شکار میکنم ادمها مرا.این وضع یک زره خلقم را تنگ میکند.اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.ان وقت صدای پایت را میشناسم و با هر صدای دیگری تفاوت دارد.برای من که نان نمی خورم نان چیز بیهوده ایست.پس گندمزار هم مرا به یاد رنگ مویت میاندازدزیرا موی تو طلاییست.و صدای باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!

شهریار کوچولو گفت:خیلی دوست دارم اما وقتش را ندارم.

روباه گفت:آدمها دیگر برای سر دراوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را حاظر آماده از دکان می خرند اما جون دکانی نیست که دوست معامله کند ادمها مانده اند بی دوست...

شهریار کوچولو گفت:راهش چیست؟

روباه گفت:باید خیلی خیلی صبور باشی اول از من فاصله میگیری  و میان علفها میشینی.من زیر چشمی نگاهت میکنم ولی تو هیچ چیز نمیگوئی چون همه چیز زیر سر این زبان است.و بعد هر روز یک خورده نزدیکتر میشوی.

                                                   شازده کوچولو.آنتوان دوسن تکزوپری

                                            مست و هشیار

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت:میباید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت:رو صبحآی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت:دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت:کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت:اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت:در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت:باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت:هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

                                                                            پروین اعتصامی

                                             پرواز

در پیله تا به کی در خویشتن تنی

پرسید کرم را مرغ از فروتنی

تا چند منزوی در کنج خلوتی

در بسته تا به کی در محبس تنی

در فکر رستنم پاسخ بداد کرم

خلوت نشسته ام زین روی منحنی

همسالهای من پروانگان شدند

جستند از این قفس گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم ز مرگ

 یا پر براورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی

کوشش نمیکنی پری نمیزنی!

                                                                         نیما یوشیج

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 18:29 | سرو نشان | 

                .بزرگ دآنای هستی بخش.                

 

زندگی...

نرمین لبخندی زد.

شقایق ها باور رویشان را در سکوت دشتها به بزم مینشاندند.و خداوند پی آفریده ای از برای زمین میگشت.آفریده ای از ورای عشق و نشانه ی کامل عشق اهورایی به ان.                                                                                            

آسمان مکثی کرد.

زمانه پی آواز زندگانی می رفت و سکوت نشانه ی آغاز دیگر را از ورای زمین نقش میکرد.

همگان گوش به هجوم گسترده ی عشق می دادند.

و پیدایشی دیگر...

دشتهایی چه فراخ.کوههایی چه بلند.در گلستانه چه بوی علفی می آمد.

خدایا این کشور را از خشکسالی و دروغ و جنگ در امان دار.

و این آغاز ایران بود...

           آب دریا را اگر نتوان کشید        پس به قدر تشنگی باید چشید

                                                                                     .مولانا.

 

کوتاه ترین لحظه ی بودن زندگیست...

هنگامی که:

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه میکنم چرا ناراحت باشم!

وقتی که:

بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم میشنوم چرا قرق شادی نباشم!

گاه.یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم!

گاه.یک نگاه آنچنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کنند!

گاه.یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم!

گاه.یک عشق آن قدر ماندگار اشت که فراموشش نمیکنم!

                                                                                 .پایان.

نوشته شده توسط یاسمن در ساعت 13:57 | سرو نشان |